دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷


هستن اینا که میگن چشم کف پاش چشم کف پاش... این یکی میگه چشم به ک. و نش!

وقتیم میخاد انتقاد صریح و سازنده کنه میگه: من جا...شم. ینی من رُکم.

مرده ی این زنم من.

پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۷

مردی که از ترس اینکه زنهای دیگر قاپش را بدزدند و از عشق خودش بماند، زن ها را طرد میکند.
این است اعتماد به خویشتن!
خودشان خودشان را میشناسند بعضی ازین لامسسسسسب ها!

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

تو! نه این که هیچ چیز نباشی، اما فعلا همه چیز هم نیستی.


فرصت کوتاه است و آرزوها فراوان!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۷

ببین یه چیزارو دوستانه میگم که بدونی...
اولا من خوشم نمیاد که اگه دوستت دارم تو بفهمی... هیچ خوشم نمیاد که بفهمی و نشون بدی که میدونی.
دوما ، از این که تحلیلم کنی بیزارم... بیزارم... حالا تو فک کن گه.. خودخاه یا هر کوفت دیگه ای


نظرت چیه هیچ کودوم به رومون نیاریم؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۷


اگر حوصله داشتم یه آهنگ خوب میذاشتم برای دانلود. یا اگر چیز خاصی برا گفتن داشتم بی شک رو میکردم . اما خب، چیه؟ مگه تا حالا آدم یبس ندیدین؟
حتی این سیاهی های ته فنجون هم چیز جالبی ندارن که بگن. واقعا ندارن.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

استقلال کامل. قبول کنید خودخواهی خصیصه مناسبیست برای آدمهایی که زندگی دسته جمعی را دوست ندارند.



فکر میکنم سنگین شده ام و دوباره دارم به عمق نزول میکنم. 
عمق دوباره: این چیزیست که بهش میگویند امید به زندگی.
دو حالت دارد: یا یک دگر دیسی کامل رخ میدهد و دوباره آبشش درمی آورم ؛یا غرق میشوم. اگر توی دریای عمیق خفه هم بشوم بهتر از اینست که بالای آبی شنا کنم که ته ندارد. چون در نهایت باز هم خفه میشوم.
من ترجیح میدهم بعد سوم را بشکافم و بروم، تا اینکه راست شکمم را در طول بگیرم و انتظار داشته باشم به چیزی برسم که در نهایت آن چیز گوشه ای باشد که به عرض وصلم کند.
نه !میخواهم غرق شوم.



دایره را محدود میکنم(حداقل سعیم را میکنم). هرچقدر دوستان بیشتری داشته باشیم باید محیط دایره بزرگتری را گز کنیم. بیخود نیست که رحم مادر شکل دایره نیست اگر نه هیچ وقت از آن تو در نمی آمدیم.

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷


اگر حتی یک بار هم به این فکر کرده بود که وقتی با چشمای درشتش راحت به اون خیره میشه، و اونم نگا میکنه و تو خودش از خودش سوال میپرسه ، یارو جدی جدی عاشقش میشه هیچ وقت تز نمیداد که من عاشق نگاه کردن به همه چیزم.




پی.اس: نگاه کردن کار خوبیه اما .

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷

مغرور و به طرز وحشتناکی خجالتی.
با همچین موجودی چه باید کرد؟


_ آب میریزیم روش، گِل میشه دوباره از نو میسازیم.

پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶

همیشه فکر میکردم که من چرا باید قایمکی پشت پنجره با پسرای محل بخندم، بعد تو کوچه اخم کنم؟
نه! من میگم چرا نرم عکس جوونیای بابا رو به این پسره هومن نشون بدم بگم " اااا! پسر! کپی بابامی تو !!"
یا وختی این اشکانرو تو دکون بقالی میبینم نگم" آقا نیستی یه چن وخته علاف تو کوچه؟"
یا امیر که از محل جدیدشون پاشه بیاد اینجا منم عین بقیه نپرم بغلش کنم؟
یا چمیدونم!هرکی !

جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶

این بالش لعنتی هم بوی این خوابو میده. رویا....

کابوس؟ هر چی که اسمشو بذاریم

این بو نمیذاره بخوابم.بوی خنده های بدون نگرانیتو میده و بازو های خیس و چسبونت.

نمیذاره بخوام.

دستها محکم رو گوش با گردن اینور و اونور میرم و توی تخت قدیمیم تکونای ناجور میخورم.از راست که به دیوار میخورم. از چپ هوا میاد وبالا سرم جمع میشه، اما نمیتونم بدمش تو.

دم آب. ما که ازون زوجهای خجسته نیستیم که تو ساحل قلب میکشن که تازه آخرشم آب ببرتش. ما یه زوجیم که هر کدوم تنها تنها واسه خودمون اسم داریم. تو یه "روشنفکر"ی و من یه" هیچچی". تو سیگار میکشی و با ولع از کتابا و فیلما میگی،من به طبیعت و زندگیم فکر میکنم.

من از بی تفاوتی حرف میزنم و تو به جذابیت های پنهان جنسیم فکر میکنی. میگم چرا نگاه میکنی؟ به چی میخندی؟!

اصلا بودن بالش میخوابم.میدونم آخرش سرم رو دشک سفت هم دووم نمیاره.اون میاد بالا سرم.دستامو قاپ میزنه و تو هوا نگه میداره. میگه ببین! [نمیبینم]. میگه : میگم ببین!

از پشت یک عالم آب اضافی تو چشمام،نگاهش میکنم. میگه: در رویا رو تخته کن و بگیر بخواب."من" دارم بهت میگم.

با زانو به شکمم میچسبم . دستام توی پهلو هام فرواند.نفسی که میکشم اضافیه. بیجاست. این شکم، این پهلو ها هنوز دسسسست نخورده.

_به خودداری تخمیت. به نجابت ناشیانت .

بهش نگو نجابت. بگو "هیچی". نگو خودداری. خودداری مال وقتیه که که از چیزی تو خودم بترسم که باعث میشه سمت تو جذب شم.نه الان که از سر بیکاری دم دریا حرفاتو توی هوا نگاه میکنم که دووووووود میشن.

میگی: اینم از خریتته.

کاری که میتونم کنم اینه: یه پوزنخد نصفه به لبخند موذیت. بعد به نگاه ژرف به ته آسمون و یه پس نگاه دوباره به تو.پا میشی میای بغل من میشینی.

خیس عرقم. عرق کوفتی.عذق آشغال. بوی عرق بین سینه هام جمع شده و نمیذاره شش هام کار کنن.من اون بازوهای خیست.

اون با چشماش کار میکنه، با چشماش تو روده هامو نگاه میکنه. یبوست.

یه دونه میخنده ، بعد با پرهای ریخته توی تختم بازی میکنه.فوت میکنه و هوا میرن.انگار نه انگار که من دارم از بوی تو و تن خودم جون میکنم. میخوام بهش بگم اونا پسمونده های بالهای کوفتیته که نمبدونم توی تخت خواب من چیکار میکنن.نمیگم، فقط فکر میکنم.اون کارشو بلده.میگه: جای من و پرهام هیجا نیست جز تختخواب تو.

میگم: من میدونم که تو مسکن منو داری... من میدونم جفتتون دستتون تو یه کاسس که منو آدم کنین.

میگه: "یکی برات دارم.یه دونه بی انتهاشو. " و دستاشو باز میکنه. صورتم خیسه اما از عرق نیست .اشکای داغ میریزم و تسلیم ، به جای تختخواب میرم توی بغلش قوز میکنم.

میفهمید "آغوش چیه؟"

جای بازوی خیست رو گردنم ورم میکنه. قرمز میشه. گوشتای تنت به پوستم میچسبه و ول نمیکنه.

میگه :"چی گردنتو گزیده پری؟ انگار داره میسوزه. تو این تاریکی قرمز برّاقه!" و میخنده.

_ تو که همیشه همه چیز رو همه جا میبینی. پس ساکت شو دوز مسکنتو بیشتر کن.

بعد تو بغلش بیشتر تکونم میده. آروم لبهام از هم وا میشه . میگم :آره! مسکن همینه... و سست میشم.

از بازوت بهم نزدیکتر صورتته. از ترس قفل کردم. میلرزم. نمیدونم اسمش چیه.یه چیزی که میخوای چندش باشه ، اما نیست. بجاش لذته! میخوام بگم برو اونور تر. اما زبونمم قفل کرده.بعد میفهمم که دیگه اون روشنفکر بی خاصیته نیستی. داغی. مثل آدم.

اگه یه کم نزدیکتر شی دیگه لبام واسه تکون خوردن جا ندارن. میگی :" چرا سفت میشی؟!دیوونه این چیزارم من باید یادت بدم؟ اینا تو آدم هستن!بابا تو چرا اصن احساس نداری؟!"

خرفتی دیگه. لامصب چرا چشمات رو لبام کلید کردن؟
از ترس لبام ملتهب شدن. اما این هنوز نهایت تورمشون نیست. چاشنی همه این چیزا انگشتای سردتن که آذوم آروم روی لبهام بالا میان و شروع میکنن به بازی کردن. انگار که عمو زنجیر باف... و غایت التهاب جایی بود که جای انگشتاتو صورتت گرفت. پایین صورتت، درست دو انگشت از چونه ت بالا تر!

و به جای اینکه جشمامو ببندم بیشتر لرزیدم. لرزیدم. لرزیدم. اما یهو انگشتات کدوم دگمه مو فشار داد که دیگه نلرزیدم و آروم شدم؟!

صورت اونم خیسه. از اشکای من یا خودش؟ مگه اون اشکم بلده؟

تکون میده... بیشتر فشارم میده. همین طور تکونم میده و نازم میکنه و من تو رویا-کابوسم دارم .آشکارا غلت میزنم تو بغلش که یه پر میبینم که از بالهاش کنده میشه و آروم آروم میشینه رو بازوی چپش.

دیگه پر بسسه. دیگه تو بغلشم. دیگه نور و صدای رویام رفت.

آرامش بعد از خوابم مال انگشتای از رویا بیرون مونده تو بود یا تکون دادنای اون؟

صبح مامان غر میزنه که این بالشو چرا لوله کردی تو بغلت؟ نگاه! بس که اینور اونورش میکنی،همه پراش داره میریزه تو تختت.